|
معلق میان زمین و آسمان
من علیه خودم!!! از آنجا که برای وبلاگم رسالت رسانه ای قائلم، معمولاْ رسم نداشتم که در آن از خودم بنویسم، اگر هم در کلیه یادداشت هایم در طول مدت وبلاگ نویسی ام جستجو کنید، بجز تک و توک مواردی که بنا به شرایط یا مثلاْ دعوت شدن به «بازی های وبلاگی» از خودم نوشته ام، کمتر یادداشت شخصی ای می یابید. اما شاید از این به بعد از این نوع پست ها بیشتر در وبلاگم کار کنم، هم به این علت که واقعاْ موضوعی در خور نوشتن نمی یابم و با کمبود شدید موضوع مواجه شده ام! و هم این که احساس می کنم که نیاز دارم تا بیشتر از این به خودم بپردازم. واقعیت آنست که «تمام بنیان های فکری ام در حال فرو ریختن هستند!» یا شاید بهتر باشد تا این طور بگویم که به قیامی علیه خویشتن دست زده ام و تبری برداشته ام و خود به دست خود به ویران کردن تمام بنیان های فکری ام اقدام کرده ام. این البته نه به این معنی است که هر آنچه تا به حال معتقد بودم نادرست بوده، نه به این معنی است که از افکارم عقب نشینی کرده و بالاخره نه به این معنی است که این اولین باری است که دست به این کار زده ام. اواسط سال ۸۱ بود که به قول دکتر سروش «یقین غفلت آلود»م ترک برداشت. آن موقع وبلاگ پولتیکال من را داشتم و تازه اولین سال هایی بود که به واسطه ورود به دانشگاه قدم در راه پرسنگلاخ کارهای اجتماعی گذاشته بودم، آن زمان وبلاگ نویسی هم به مانند امروز زیاد «مد» نبود آن هم «سیاسی نویسی». آن زمان من در سپهر فکری خوش می پنداشتم که هر آنچه که به آن یقین دارم عین حقیقت و یقین است و حقیقت دیگری جز آن وجود ندارد، من هم به مانند دیگران مقهور «قرائت رسمی» ای که توسط حکومت ترویج می شد بودم اما در همین دنیای فراخ اینترنت با اندیشه هایی آشنا شدم که کاملاْ برایم غریب می نمود. آشنایی با وبلاگی که «وجود خدا» را با قوانین ریاضی نفی کرده بود یا وبلاگ دختری که معتقد بود «نیاز های جنسی» نیز به مانند احساس تشنگی یا گرسنگی باید بلافاصله رفع شود، من را که همانند بسیاری دیگر چیزی جز «نگاه رسمی» به خورد ما داده نشده بود را در بهت و حیرت فرو برد. در واقع می توانم ادعا کنم که همین بهت و حیرت ناشی از این مواجهه نا خواسته با این اندیشه ها سبب شد تا تلاش کنم که خودم را از لحاظ تئوریک قوی کنم و فی الواقع اگر تا آن روز اسماْ اصلاح طلب بودم با شکسته شدن دایره جهلم و فهمیدن این موضوع که می توان به طرق دیگری هم به مسائل نگریست، واقعاْ راه و روش اصلاح طلبی در پیش گرفتم و سعی کردم تا «تساهل و تسامح» را به معنای واقعی کلمه اجرا کنم و از همانجا بود که به «پلورالیسم فکری» ایمان آوردم. آن وبلاگم گرچه حاوی یادداشت های فوق العاده احساسی من و فاقد بار معرفتی بود و به دلایل مختلف ـ تو خود حدیث مفصل بخوان!!!ـ تعطیل شد، اما نقطه عطفی بود در تحول فکری من. برهه دیگری که من دست به قیامی علیه خویشتن زدم، سال ۸۴ بود، در آن زمان آنقدر به وادی شکاکیت در غلطیدم و به قول دکتر سروش «شکی منفور» مرا در برگرفت که حتی به روز و شب بودن هم شک کردم!!! آن زمان البته عقاید و بنیان های دینی خویش را مورد بازنگری اساسی قرار دادم و به بنیان های آن یورش بردم!!! سعیم بر آن بود تا اگر به واقع می خواهم به عنوان شخصی معتقد به دین و مذهب در عرصه اجتماع و سیاست حضور یابم، این حضور، حضوری از سر تعصب و کورکورانه نباشد. از همان زمان پروژه تحقیقاتی من در مورد دین و خواندن آثار روشنفکران دینی شروع شد. پروژه ای که هرچند الان مدتهاست که از آن وادی شک بیرون آمدم اما هنوز به واسطه علاقه زیادم به این پروژه آن را ادامه می دهم و در مورد آن مطالعه می کنم و اکثر حجم مطالعاتی ام در همین زمینه است. آن برهه هم که در خلاء کامل بسر می بردم به هر زحمت و مشقتی بود گذشت و من سعی کردم تا از «خارزار حق و باطل و صواب و خطا» بگذرم و هرچند ممکن بود که «جامه ذهنم» به «خراش خار باطلی دریده شود» اما اینگونه رسیدن به «دشت فراخ حقایق» را بر «به امید شهودی و بارقه حقی نشستن و بی هیچ تشنگی و تکاپویی تمانای آب کردن» ترجیح دادم و البته آخر هم نه به یقین کامل اما تقریباْ به شناختی از سر معرفت دست یافتم. اما اکنون گویا دوباره موعد پوست انداختن فکری ام هست. دوباره به نحوی شگرف «علیه خویش» قیام کرده ام، این بار نه در روبنا که اصل ریشه های فکری ام را هدف قرار داده ام، گویی می خواهم به مرحله ای تازه وارد شوم که فراتر از موقعیتیست که در آن قرار دارم. این بار البته من نیستم که عنان فکرم را در اختیار داشته باشم ـ که البته هیچگاه چنین نبوده ـ بلکه این دفعه فکرم عنان اختیار من را به دست گرفته و به هر سو که می خواهد می برد، چون خسی که در طوفانی مهیب به این سو و آن سو می رود. در این تحول گویی بیشترین تحول را در «نوع نگاه»م به مسائل خواهد داشت. اگرچه مدتهاست که نگاهم از آسمان برداشته شده و به سوی زمین معطوف گشته اما در سومین موسم تحولم گویی نوبت آن است که جدال آسمان و زمین به سرانجام برسد. این روند تحولی البته باعث شده در بینش اجتماعی ام بسیار متساهل تر و متسامح تر شوم و این پافشاری من به «پلوارلیسم فکری» سبب شده تا در مورد حسن و قبح بسیاری از مسائل اجتماعی نتوانم با قطعیت اظهار نظر کنم و معتقد باشم به این که «کاین داوری ها را» باید «به پای داور اندازیم» همچنین این تحول در عین حال که باعث شده به «اصلاح طلبی» بیش از گذشته ایمان بیاورم و بیشتر به آن راسخ و پایبند شوم اما در همین حال موجب شده تا باز بیش از گذشته منتقد «اصلاح طلبی» شوم!!! نمی دانم، ولی اگر در گذشته منتقد صریح رفتار امثال گنجی، افشاری، سازگارا و ... بودم الان دیگر نمی توانم به همان صراحت آنها را نقد کنم و حتی نمی توانم قاطعانه در مورد درستی یا نادرستی کار آنها قضاوت کنم... ... اکنون معلقم میان زمین و آسمان و به قول حسین نورانی نژاد «مانده ام در میان راه هبوطی ناتمام»، نمی دانم چه خواهد شد! خدا بخیر کند!
|+| نوشته شده توسط مصطفی رسته مقدم در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:28 |
|

